خیلی خوابم میاد ولی هویجوری دلم می خواد آپ کنم. نیس کارتم شبانه اس واسه همین گفتم تا آپ نکردم نمی خوابم! انگار نه انگار که تو دوران فرجه به سر می برم... همش استراحته اون وسط مسطا هم 10 مین آنتراک می دم به خودم که درس بخونم! امروز فقط 2 جلسه بیهوشی خوندم. انقدر بدم میاد از روی جزوه درس بخونم که نگووو! هیچی کتاب نمی شه! یه جای جزوه نوشتم اپیدورال بلاک حرکتی نمی ده و این مزیت رو نسبت به اسپاینال داره... بعد یه جای دیگه نوشتم مزیت اسپاینال به اپیدورال به خاطر بلاک حرکتیشه!! کلی دارو داره... دپلاریزان و نان دپلاریزان و هزارتا کوفت و زهرمار دیگه! صبح اول صبح (ساعت 12) که بیدار شدم تصمیم گرفتم یکم عمومی بخونم... تفسیر رو آوردم و به نام خدا شروع کردم.... اما اصلا نمی دونستم چه جوری باید بخونم! همش آیه و ترجمه آیه بود... اون رو بیخیال شدم... رفتم مدیریت بخونم.... اونم خدا رو شکر نمی فهمیدم... دوباره برگشتم سر بیهوشی! به شیرین هم زنگیدم و گفت که رضایی واسه مدیریت اومده سر کلاس و دو تا غیبت خوردید و هفته بعد هم یه جلسه میاد و هر کسی 3 تا غیبت داشته باشه حذفه!! منم گفتم رضایی شکر خورده همچین کاری بکنه... تازه منم میشناسه... خودش اون دفعه بهم گفت تو دختر دکتر نـ... هستی؟! منم گفتم آره :دی پس حتما نمره ام بیسته!!
علی هم دیگه نمیاد. آخه وسط فرجه هاش کلاس مدار داره و پشت سرش هم امتحان آزمایشگاه. واسه همینم وقتش تلف می شه اگه بیاد... حالا مامان و بابا افتادن تو هول و ولا که علی بلد نیس غذا درست کنه بخوره! قراره کلی از این غذاهای آماده کنسروی و غیر کنسروی و خلاصه همه چیز براش بخریم و با اتوبوس بفرستیم اونم بره از ترمینال بگیره. البته بابام می گفت به رانندهه پول بدم خودش ببره خوابگاه!! اگه از بابام باشه میگه پول بدم رانندهه غذا رو بذاره تو دهنش! تازه مامان به بابام می گفت چند روز مرخصی بگیر و فرجه ها رو برو پیش علی! از دست مامان و بابای من که انقدر لی لی به لالاش می ذارن... الان من دارم احساس کمبود محبت می کنم :دی همینه دیگه وقتی هر روز میام خونه اینجوری بهم کم محلی می کنن :دی
هر چی بیشتر رژیم می گیرم بدتر می شم... نمی دونم چرا اصلا وزنم پایین تر نمیاد! تو خوابگاه از بس که می خوردیم 2 کیلو اضافه کردم. حالا هر کاری می کنم اون دو کیلو کم بشه نمی شه. یه دفعه تو خوابگاه وقتی داشتیم میان وعده (!) می خوردیم من با یه حالت سیری یه کش و قوسی به خودم دادم و گفتم سکشن بعدی.... (منظورم یه سرویس غذای دیگه بود :دی) حالا از اون موقع تا حالا به میان وعده ها و وعده های غذایی می گیم سکشن! تو خوابگاه شبای پُر سکشنی رو داریم... تا جایی که بچه ها که از بیرون میان تو اتاق می گن سکشن نداریم؟! همین سکشن هاست که اینجوری چاقمون کرده!!
امروز که مامان فهمید علی نمیاد مشخص بود ناراحت شد! بعد منم گفتم حداقل خوبه اون بعد از امتحاناش فرجه بین دو تا ترم رو داره... من چی که هفتم امتحانام تموم می شه و دهم کارورزی دارم؟! یهو دیدم مامان ناراحت شد و گفت این مسخره بازی ها چیه؟! دلم می سوزه واسه مامانم که هیچ وقت من و علی دوتایی با هم پیشش نیستیم! اون هفته هم که علی اومد من فرداش رفتم ایلام... حالا بعد از این هم که علی بیاد باز من نیستم!!!
یه واحد از لیبر رو برامون شیفت شب گذاشتن... بچه های مامایی قبل از ما پاویون نداشتن چون شیفت شب نداشتن! حالا همزمان با ما سه گروه دیگه از بچه ها هستن که اونا هم واحد لیبر دارن... واسه همینم ماها مجبوریم شبا کشیک بریم... اون سری در مورد پاویون با استاد راهنمامون که داشتیم حرف می زدیم می گفت قراره یکی از اتاقای بخش پست سی سی یو رو بهتون بدن!! فکر کن زایشگاه طبقه اوله و پست سی سی یو طبقه سوم!! بعد ما با اون لباسای سبز و اون دمپایی هامون مجبوریم دو طبقه رو هلک و هلک روزی صد بار بیایم و بریم... البته قطعی نبود و دعا (!) می کنیم که تو پست پارتوم برامون جور کنن!! با اینکه از شیفت شب و از کشیکای لانگ خوشم نمیاد ولی دوس دارم کشیک شب رو با دوستام اونم تو دوره دانشجویی تجربه کنم... وگرنه من که اساسی خواب ذلیلم :دی
× وقتی یهویی میای نمی دونی من قلبم ضعیفه زود تاکی کارد می شم!!!
امشب بیشتر از اینکه به امشبم فکر کنم به چنین شبی در دو سال پیش فکر می کنم! به اینکه با دوستا داشتیم مراسم شب یلدا می گرفتیم و من جسمم اونجا بود اما روحم... اعصابم داغون بود و هر کاری می کردم اوضاع خوب بشه نمی شد! شب برفی بود و بعد از مراسم (!) پلیور مشکی با شلوار مشکی (دقیق یادم مونده) رو پوشیدم و رفتم تو حیاط و شروع کردم به مسیج دادن...! اون لحظه ها هیچ وقت از ذهنم پاک نمی شه!
گاهی دلت میگیره و با تمام وجودت احساس می کنی که الان باید دستنوشته هاتو بخونی... میای می گردی و می بینی یه روز که خیلی خوش خوشانت بوده زدی همه رو پاک کردی! دلتو خوش می کنی شاید تو این باکس میلت باشه و به این امید کانکت می شی... اما... اینترنت قطعه!
خاطره بعضی روزها هیچ وقت از ذهن و دلت پاک نمی شه! خوشی که به جا نمونده... جاش یه زخم عفونی مونده مثه زخمای پای دیابتی ها که علاجش فقط آمپوتاسیونه!
صدای نوحه و عزا میاد تو اتاقم! ای کاش حداقل با مامان می رفتم اونجا و اینقدر اینجا خودم رو عذاب نمی دادم!
از وقتی که همینجوری خودم الکی الکی به یه نتایجی رسیدم احساس خوبی می کنم! دلمو خوش می کنم که مثلا همه چی دروغ بوده و هیچ اتفاقی هم قرار نیست بیافته و دلم شاد می شه با این افکار.... خلاصه که دنیای خودم رو دارم و الکی هم خودمو شاد می کنم! بچه ام دبگه الکی شاد می شم :دی پس اینجوری با انرژی بیشتری می رم به سراغ کارورزی ها! :دی
دیروز مامان می گفت سحر هم شوهر کرد! می گفت باباش اومده اداره و واسش تعریف کرده. مثه اینکه پسره هم مثه سحر دانشجوی گیاه پزشکیه و از فک و فامیلای خودشونه! والا مردم خوب دارن با این توقعاتشون ازدواج می کنن! به نظر من از سحر بعید بود! حقش خیلی بیشتر از اینا بود!
تو خونه خیلی حوصله ام سر می ره! نه عاطفه اومده و نه نگین! علی هم که معلوم نیست بیاد یا نیاد! آخه سه شنبه آینده امتحان داره. البته فکر کنم میاد و باید براش بلیط طیاره جور کنیم! که فکر نکنم گیر بیاد! خوش به حال خودم که 16 ام امتحانام شروع می شه! فعلا فقط نصف ژنتیک رو خوندم و یکی دو جلسه از بیهوشی! امروزم می خوام یکم سونوگرافی بخونم! وای باورم نمی شه این آخرین ترمیه که امتحان می دم !
دقیقا پشت خونمون یه تکیه گذاشتن که من و مامان هر شب می ریم اونجا. شب اول که رفتیم خلوت بود و من خوشم نیومد. شب دوم واسه همین من نرفتم و فقط مامان رفت! دیشب هم شام خونه عمم بودیم و بعد از اون رفتیم خونه پدر شوهرش که مراسم داشتن بعد از مراسم اومنا رفتیم تکیه خودمون و بر عکس شب اول خیلی شلوغ شده بود! امشب هم اگه شد می رم... به لطف ماه محرم فرجه هام داره اینجوری میگذره :دی باز الان خوبه فقط نصف فرجه هام اینجوریه... پارسال دهه اول محرم همه فرجه هامو پر کرده بودم که اون موقع چون خیلی خر خونی می کردم حتی یک بار هم نرفتم مراسم!!
چند ساعته که دارم وبلاگ بچه هایی رو می خونم که همشون دانشجوان! دلم تنگ شد... واسه همه اون روزایی که به اسم دانشجویی گذشت! خداییش عنوان دانشجویی خیلی قشنگه... من که دلم نمی خواد این عنوان رو از دستش بدم! دلم برای تک تک کلاسای تئوریم تنگ شد! از اون کلاس معاینات فیزیکی دکتر صیدی بگیر که تا دلت بخواد ازش متنفر بودم تا اون کلاس بهداشت مادر و کودک و اختلال عملکرد جـ.ـنـسی که عاشقشون بودم! دلم واسه همه تک واحدی ها و دو واحدی ها و سه واحدی ها و چهار واحدی ها تنگ شده! دلم واسه همه رقصیدن های سر کلاسی و جنگ و دعواهای سر کلاس و اون همه شکل های زشت و عجیب غریبی که رو تخته می کشیدم تنگ شده! دلم واسه همه اون جیغ و دادایی که کشیدیم تنگ شده!
حالا ماییم و دو ترم کارورزی! باورم نمی شه انقدر زود دارم تبدیل به یه لیسانسیه عالی مامایی می شم! فقط دو ترم کشیک و دوندگی ازمون مونده! بعد از اون هم همه از هم جدا می شیم و انگار نه انگار که 4 سال رو با هم بودیم!
مثلا دارم ایام فرجه رو میگذرونم... از همین حالا حس کارورز بودن بهم دست داده و نمی تونم درس بخونم... از طرف دیگه هم وقتی فکرشو می کنم که این آخرین ترمیه که من امتحان می دم خوشحال می شم و یکم دلگرم تر می شم و سعی می کنم حداقل دو کلمه درس بخونم!
باز خوبه از دیشب تا حالا چند جلسه ژنتیک خوندم... خیلی استرسشو داشتم ولی حالا که دارم می خونمش میبینم که اونجوریام که فکر می کردم نیست! یکم از درسای عمومی می ترسم که خدا خودش به خیر بگذرونه!
هفته قبل دکتر همتی (بیهوشی) 4 نمره عملی ازمون امتحان گرفت که من 5/3 شدم! رو یه ماکت باید اینتوبه می کردیم... که چون یادم رفت لوله رو فیکس کنم نیم نمره رو بهم نداد.... اون روز خیلی استرس داشتم... کلا من یه آدم استرسی ام... سر چیزای الکی هم دچار استرس و تاکی کاردی می شم! خلاصه که با ریت 150 رفتم تا اینتوبه کنم... دستام می لرزید... اولش ماسک گرفتم و بعدش که خواستم لارنگوسکوپ رو بردارم با دست راستم برداشتم!!! یک آن متوجه شدم و سریع با دست چپم گرفتمش و حواسمو جمع کردم که لوله رو نفرستم تو مری! آخرش هم که با ماسک هوا رو دادم داخل و ریه ها هر دو باد شدن یه نفس راحت کشیدم و اومدم نشستم! وقتی همه بچه ها انجام دادن گیر داد که شما با این کارتون کلی به مریض تروما وارد می کنید!! که ما اصلا به این حرفش محل ندادیم... خب برای ماکت که ترما معنی نداره... باشه ما هر وقت رفتیم مریضو اینتوبه کنیم با لارنگوسکوپ تروما نمی زنیم به مریض! حالا نه که این کار اصلی ماست واسه همون!! نهایت اینکه واسه نوزادی که دیسترس تنفسی داره این کارو بکنیم اونم زمانی که تیم بیهوشی نباشن!!
سر کلاس تغذیه بودیم که دکتر شریعت داشت در مورد تغذیه بیماری های گوارشی صحبت می کرد... یه چیزایی مثل اسهال، یبوست، تهوع و استفراغ و از این چیزا... یه جای بحث داشت می گفت که میوه هایی که تخم دارن خیلی خوبن واسه فلان بیماری! مثل خیار... خیار تخمی! خیار تخمی خیلی خوبه!!! مرده بودم از خنده!! بحث اگه مامایی باشه که خودش خنده داره اگه هم مامایی نباشه ولی سر کلاس مامایی ها باشه بازم خنده داره :دی
کلا از اینکه دارم رشته ای رو می خونم که خیلی ها تو کفش هستن لذت می برم... پسرا که بماند... خانوما هم وقتی می فهمن مامایی می خونن تمام سوالا و مسائلی که از دوران طفولیت براشون پیش اومده تا حال حاضر رو به یاد می آرن و همه رو از من می پرسن!
قاعدتا باید هر چیزی که باید تو این 6 ترم یاد گرفته باشم! البته جدای از مسائلی که تجربه اونها رو بهمون یاد می ده! منظورم اینه که باید از این به بعد ما رو به رسمیت بشناسن :دی خلاصه... چند وقت پیش یکی از بچه های پرستاری که یه ترم از خودم جلوتره اومد پیشم و در مورد مساله ای که براش پیش اومده بود ازم پرسید... منم با قاطعیت جوابش دادم که اینجوریه! اما مگه راضی شد... صد بار ازم خواست که فردا که رفتم دانشگاه از استادم بپرسم... گفتم بابا به خدا همینه که گفتم! اما فایده نداشت... آخرشم از استادم نپرسیدم یعنی یادم رفت :دی واسه هر کی خوب نباشیم واسه اون بچه های خوابگاه که پریوداشون عقب می افته که خوبیم ((:
یه دختر ترم اولی تو خوابگاه هست که یه بار اومد پیشم و گفت که از وقتی اومدم خوابگاه پریود نشدم! بهش توضیح دادم که واسه چی اینجوری شده و واسه اینکه مطمئن بشه بهش گفتم آمپول پرژسترون تزریق کنه تا پریود بشه! سر همین قضیه چند بار اومد پیشم و یه جورایی شده بود که هر وقت می دیدمش انتظار داشتم در مورد همون قضیه ازم بپرسه! خلاصه اون قضیه گذشت و یه سری که از دانشگاه برگشته بودم جلومو گرفت و انتظار داشتم که دوباره همون قضیه قبلی رو ازم بپرسه و خودم رو آماده کرده بودم که دوباره از همون جواب های تکراری بهش بدم که دیدم گفت گایتون داری؟! منو می گی؟! کلی واسه خودم ضایع شدم :دی
بیشتر از این نباید وقتمو حروم کنم... ژنتیک و بیهوشی و سونوگرافی رو گذاشتم تو فرجه ها بخونم... باشد که رستگار شوم :دی
روز سه شنبه که آخرین جلسه روانپزشکی بود قرار شد دکتر فخار زاده یکی از مریضای بخش رو بیاره کلاس که باهاش صحبت کنه و ما ببینیم. آخه ما کارآموزی بخش روانی نداریم و این تنها فرصتی بود که می تونستیم با بیمارهای روانی ارتباط برقرار کنیم! خلاصه که دکتر رفت و با یه پسر جوون 20 و خورده ای ساله برگشت! بعد از اینکه وارد کلاس شد فوری رفت و همون ردیف اول کنار اعظم نشست که اعظم بلند شد و رفت ردیف آخر! دکتر اولش می خواست یه سری اطلاعات دموگرافیک ازش بگیره که همون اول بسم الله ما رو انداخت به خنده! پرسید چند سالته که اونم گفت تازه 12 سالم تموم شده!! یکم که گیر داد گفت 24! دوباره که گیر داد گفت متولد 67 ام! در مورد پدر و مادرش که پرسید گفت اونا دیگه بزرگ شدن!! آخر سر که خودمون پرسیدیم گفت اونا مردن! وسط جلسه که دوباره اسمشو پرسید گفت پریوش!! در مورد مصرف مواد ازش پرسید که ممکنه دوباره بری سراغش؟! گفت اگه طلب کنه دوباره می کشم!!! بعدشم رو کرد به ماها و گفت شما قبل از اینکه بیاین اینجا چی مصرف کردین؟!! و ...
این بیمار منیک بود (شیدایی داشت)! دنیایی داشت واسه خودش این بشر... اولین بارم بود که با یه بیمار روانی برخورد می کردم و کلی افسوس خوردم از اینکه یه پسر با این هیبت چرا باید گوشه یه بیمارستان روانی باشه!! سابقه مصرف مواد و دزدی رو هم داشت! خلاصه که یه کیس تمام عیار بود!
بالاخره بعد از 6 ترم انتظار امروز آخرین کلاس دوره کارشناسیمون رو رفتیم و تموم شد! هم خیلی هیجان انگیز بود و هم خیلی ناراحت کننده... شاید هیج جا همچین همکلاسی هایی پیدا نکنم... شاید هیچ جا انقدری که اینجا بهم خوش گذشت بهم خوش نگذره!!
امروز تربیت بدنی داشتیم و قرار شد امتحان بدیم... اولش پاس سه نفره بود که هممون تمام نمره اشو گرفتیم... بعدیش شوت سه قدم بود که در حین تمرین کردن نگاهمون می کرد و اگه خوب می رفتیم نمره می ذاشت... بعد واسه من که نمره گذاشت رفتم نگاه کردم دیدم واسه همه ستاره گذاشته بود واسه من یکی از خطهای ستارهه کمتر بود! بعد با یه حالت کودکانه گفتم چرا مال من از اینا نداره؟! :دی که دیدم مربیمون عینکشو درآورد و تا جایی که می تونست خندید و بچه ها همراش... :دی منم از بس خندم گرفته بود اشکم دراومد... بعدش گفت نه به اینا نیست و کلی خط اضافه کرد برام گفتم نه اینا واسه اینه که بعدا یادتون بیافته که ماله من یه خط نداشته... :دی خلاصه کلی همه رو خندوندم! بعدشم دو تیم شدیم و رفتیم تو زمین... خیلی ازمون تعریف کرد و قرار شد از فروردین عصرا بریم باشگاه هندبال کار کنیم اونم کلاسی! خداییش وقتی می رم تو زمین همه غم و غصه هام یادم می ره...
دقیقا 4 هفته بود که هر هفته من یه امتحان داشتم... دو تا مید ترم دادم و دو تا هم فاینال تک واحدی... بعد دیشب که بیکار شده بودیم بچه ها اومدن اتاق ما و خاطرات کلینیک رو با هم مرور می کردیم و کلی دلمون شاد شد... خداییش همه کارآموزیا یه طرف کلینیک هم یه طرف! آخه اونجا کیسای مختلف می اومدن و وقتی هیستوری می گرفتیم کلی چیزای عجیب غریب و باحال می شنیدیم!
23 آذر هم که آخرین کارآموزیمون رو رفتیم و از این به بعد هم واحدامون به صورت کارورزیه... از همون اولی که اومدم دانشگاه منتظر همچین روزایی بودم اما حالا که بهش رسیدم دلم می سوزه به خاطر روزایی که گذشت و قدر خیلی از روزا رو ندونستم!
کارآموزی پزشکی قانونی هم یک واحد بود و ما تو اون 12 روز حتی یک مورد معاینه هایمن هم نداشتیم و درخواست دادیم که ببرنمون اهواز و کرمانشاه شاید اونجا ببینیم...
پریروز هم با افسانه رفتم آرایشگاه و موهامو کوتاه کردم و ابروهامم برداشتم که چون خودشون مرتب بودن هیچ تغییری نکردن فقط مرتب تر شدن افسانه هم کار ابرو داشت که اونم خوب شد. موقع برگشت هم که روبروی بیمارستان منتظر سرویس وایساده بودم یکی رو دیدم که تا ساعتها دلم گرفت بابت دیدنش و نداشتنش! شبش هم زنگ زدم به نسیم تا آرومم کنه که موثر واقع شد خدا رو شکر! امروز هم خیلی اتفاقی رفتم تو پروفایلش و دیدم بعد از 3 ماه دوباره اومده و همینجوری الکی دلم شاد شد! تازشم بعد از سه ماه به این نتیجه رسیدم که هر چی شنیدم دروغ بوده و بس...!!
تو این شبا هم خیلی خواب می بینم... مثل بچه دار شدن و بچه شیر دادن و از این شر و ورا... نمی دونم واسه چیه و تعبیرشون چیه!
بعد از 3 ماه (1) آنتی ویروسم رو می ذارم که آپدیت بشه... اولین بار وقتی به 13% رسید پیغام سـ کـ سزفولی داد!! دوباره گذاشتم آپدیت بشه و قبل از اینکه به 100% برسه نوشته بود نیازی به آپدیت نداشت!!! منم محل ندادم و کل درایواهامو انتخاب کردم واسه اسکن! بعد مشغول خوندم وبلاگم شدم و وقتی فایرفاکس رو بستم یهو چشمم خورد به درصد نود 32!! گفتم ای وای اینکه داشت آپدیت می شد من چرا دیسکانکتش کردم؟؟!! که بعد دقت کردم دیدم بعله این داره روند ویروس یابی رو نشون می ده!! :دی کلا ذهنم درگیری داره دیگه... گیـــــر ندین :دی
بعد از کلی اصرار من و انکار علی بالاخره داداشی تصمیم گرفت بیاد خونه و من دل تو دلم نبود... از شانس قشنگمون هم دیشب بارون بارید و رعد و برق که می زد احساس می کردم همین الانه که سقف خونه بیاد پایین و تمام شیشه ها بشکنه... خدا می دونه دیشب تا صبح چه جوری گذشت برام! خدا می دونه چقدر صلوات فرستادم و چقدر از خدا خواستم که علی سالم برسه خونه!! چون خودم اصرار کرده بودم عذاب واجدان داشتم! بعد علی هم عادت داره وقتی تو اتوبوس می شینه از همون ثانیه اول هندزفری می ذاره تو گوشش و آهنگ گوش می ده و سیم ثانیه بعدش گوشیش شارژ خالی می کنه و ده موبایل ست ایز آف می شه!!! خب ما هم می ترسیم دیگه اینجوری!! بعد جالبش اینجا بود که وقتی رسید خونه گفت فقط اینجا بارون بوده و هیچ کدوم از شهرایی که رد شدن بارون نبوده!! تمام هفته رو می مونه و من فردا عازمم... فردا چون روز دانشجوئه کلاس و کارآموزی فقط تا ساعت 9/5 هست و بعد از اون تعطیله! منم به خاطر یک ساعت نمی رم پزشکی قانونی... عصر هم که واحد سونو دارم و اونو هم دودر می کنم!!
دیشب خونه بابابزرگم بودم که دیدم یهو عموم گیر داد به پالتوم! آخه هفته قبل من تا مهران با عموم اینا رفتم و از مهران تا ایلام رو با سواری رفتم! بعد تو همون حین عموم متوجه شده بود که پالتوی من بسی کوتاه می باشد! حالا گیر داده بود تو که مسافر بودی چرا انقدر لباست ناجور بود! انقدر فجیع به من تذکر دادن که نزدیک بود همونجا های های بزنم زیر گریه! یعنی تو بگو تحمل یک کلمه انتقاد رو داشته باشم!! خلاصه اینکه می خوام از این به بعد مثه دهاتیا مانتو زیر پالتوم بپوشم!!! تازشم دو هفته پیش فاطی کماندوی دانشگاه بهم گیر داد بازم سر همین پالتوئه!!
به خیلی از وبلاگها که سر می زنم می بینم یارو خداحافظی کرده و قصد داره در وبلاگشو تخته کنه! من از همون اولی که وبلاگنویسی رو شروع کردم فقط واسه خودم نوشتم... فقط واسه اینکه فردا پس فردا وقتی اومدم وبلاگمو خوندم دوباره خاطراتم برام زنده بشه... برای اینکه تلخ و شیرینی های زندگیمو ثبت کنم واسه همیشه... پس دلیلی نمی بینم اگه از اینجا خسته شدم باهاش خداحافظی کنم و چند روز بعدش بیام و کلا حذفش کنم... خب وقتی حوصله دارم می نویسم وقتی هم ندارم نمی نویسم... تعهدی نداریم که موظف باشیم هر روز سر ساعت مشخصی اینجا رو آپدیت کنیم! پس اینجا رو دارم هر وقت هم عشقم کشید آپدیتش می کنم.... ولی به جرات می تونم بگم یکی از عزیزترین ها و یکی از باارزش ترین چیزهای زندگیم همین وبلاگم هستش!! دوستت دارم وبلاگ عزیزم...
یه کلاس انقلاب داریم که با پرستاری های ترم 3 تشکیل می شه! تعدادمون خیلی زیاده و تقریبا هیچ کی سر کلاس به حرفای استاد گوش نمی ده! من و سارا و زهرا هم معمولا ردیفای آخر پیش هم می شینیم و هر کاری می کنیم الا گوش دادن به سخنان گهربار استاد! دو هفته پیش هم باز طبق معمول همیشه ما سه تا کنار هم نشسته بودیم و من و سارا تا تونستیم شیطنت کردیم و زهرا رو مسخره کردیم... چند بارم متوجه نگاه استاد شدم که بدجوری با نگاهش داشت قورتمون می داد! وسطای کلاس که شد دیدم یهو استاد برافروخته شد و تا تونست به بچه ها تذکر داد و البته بیشتر طرف صحبتش پسرا بودن (پسرای اونا هم انقدر عقده ای ان که وقتی با ما کلاس دارن سر از پا نمی شناشن و تا می تونن دلقک بازی درمیارن) بعد گفت که البته یکی دو تا (مطمئن شدم یکی منم یکی هم سارا) از خانوما هستن که اصلا احترام کلاس رو نگه نمی دارن و ....دختر باید سنگین باشه و خلاصه کلی نصیحت کرد!!! بعدشم گفت که آخر کلاس اسم اونایی که می خونم بمونن و من حذفشون می کنم و حتی اگه مدیر گروه هم وساطت بکنه من حاضر نمی شم سر کلاس راهشون بدم! خدا می دونه چقدر ترسیده بودم و سیخ سر جام نشسته بودم و تا آخر کلاس هزار بار آیه الکرسی و قل هوالله رو خوندم و کلی پول و صلوات نذر کردم که ما جر اونا نباشیم... تا آخر کلاس مثه یه بچه که دعواش کرده باشن آروم نشسته بودم سر کلاس و کلاس که تموم شد استاد گفت دو ردیف آخر کلاس پسرا بمونن و همه خانوما برن بیرون!!! اون روز هم لیست رو نیاورد و اسم مارو هم نفهمید.... واقعا خطر از بیخ گوشم رد شد... حذف شدن برام مهم نبود... اون وسط فقط آبروم برام مهم بود... تو 5 ترم گذشته نشده بود استاد بهم تذکر بده... جالبش اینجاست که بعد از کلاس هر کی رو می دیدیم فکر می کرد استاد منظورش با اون بوده... آخه ما ردیفای وسط نشسته بودیم و از پشت سری هامون خبر نداشتیم...!!!
بعد از 3 سال و نیم که موبایل دارم امشب اولین شبیه که گوشیم پیشم نیست... نمی دونم چطور شد که فرزام گوشی رو انداخت تو کیف سارا و سارا هم اونو برد خونه پدر شوهرش؟! وقتی که با تلفن خونه داشتم می زنگیدم به گوشیم و بوق می زد و هیچ جا زنگ گوشیم رو نمی شنیدم می خواستم هنگ کنم که دیدم بعله صدای سارا داره از پشت گوشی میاد و گوشم زنگ خورد که کار اقا فرزام بوده! دوریش برام سخت نیست... اصلا گوشی رو می خوام چیکار؟!
من هیچ دیواری رو کوتاه تر از تربیت بدنی نمی بینم... آخرش هم می دونم که سر همین کارام تربیت بدنی حذف می شم! تقصیر من که نیست خب!! وقتی تربیت بدنی رو می اندازن روز پنج شنبه ساعت 2 در حالیکه ما از چهارشنبه ساعت 4 دیگه کلاس نداریم خب آدم زورش میاد 24 ساعت الکی بمونه تو خوابگاه!! دیروز هم اتفاقی بابا اومد ایلام و من کلاس تمدن چهارشنبه به همراه تربیت بدنی پنج شنبه رو دو در کردم و تندی پریدم تو ماشین (موسو اداره) و اومدم خونه! فعلا هم دارم حالشو می برم و تا دوشنبه هم نمی رم ایلام. دوشنبه روز دانشجوئه و کارآموزیا فقط تا 5/8 برقرارن... منم واسه یک ساعت پا نمیشم برم اونجا... خلاصه که نمی رم :دی عصرش هم سونوگرافی و رادیولوژی و از این چرت و پرتا داریم که همش یک واحده و اونم نمی رم... ولی به سه شنبه حتما باید برسم چون کنفرانس دارم و جلسه آخرش هم هست و حتما باید ارائه بدم!
حس نوشتن ندارم اصلا! نمی دونم چرا اینجوری شدم. حوصله هیچ چی رو ندارم... حتی حوصله این اینترنت لعنتی رو!! از وقتی هم اومدم خونه همش حوصلم سرمی ره.... این روزا خیلی احساس تنهایی می کنم بیخودی! فقط و فقط و فقط دلم می خواد این ترم تموم بشه و ترم بعد بیاد! یه جورایی انتظارش مثه انتظار کشیدن برای رسیدن به 4 مهره!
ترم بعد یک واحد از لیبر رو برامون کشیک شب گذاشتن! پاویون نداریم و مثه اینکه قراره بهمون پاویون بدن... کلا از کشیک خوشم نمیاد اما خیلی دوست دارم با دوستا و همکلاسی های خودم کشیکا رو تجربه کنم... تا ببینیم چطور می شه... معمولا شب که می شه اینداکشن رو می بندن... نمی دونم آمار زایمانیمون چطور می شه. خدا کنه حداقل از این لحاظ شانس بیاریم و وضعیت زایمان هامون خوب باشه! منم که خواب ذلیلم و تو روز روشن با استرس زایمان می گیریم و اپی ریپیر می کنم... شبا دیگه فکر کنم خانومه باید پاره پاره بره خونشون :دی
مامان داشت به موهام نگاه می کرد و با افسوس می گفت این چیه این همه موی سفید داری؟! گفتم مامایی پیرم کرده!! می گفت ای بابا همه رشته ها همینطورن! گفتم نه بابا ماها به قول استادامون با جون دو نفر سر و کار داریم :دی
دو کیلو اضافه کردم که جدیدا شدید رفتم تو فاز رژیم! یعنی بودما... الان شدیدترش کردم! تو خوابگاه هله هوله زیاد می خورم وگرنه غذام همون 8 قاشقه... منتها اگه ماکارونی باشه دیگه یه لیوان و 8 قاشق برام معنی نداره!! :دی واسه همینه وقتی میام خونه و خودم می خوام غذا درست کنم کمتر ماکارونی رو انتخاب می کن! اما تو خوابگاه چون ماکارونی راحت ترین غذاییه که درست می کنیم مخالفت نمی کنم و تازه از خدامم هست :دی
فعلا خیلی خوابم میاد... خدا رو شکر فعلا هستم و کماکان وبلاگم رو آپدیت می کنم...
اینکه چقدر اعصابم از دست خودم خورده حد نداره و قابل توصیف هم نیست... گاهی احساس می کنم حالت بای پلار پیدا می کنم و یهو بدون اینکه خودم بدونم دارم چیکار می کنم افسار همه چی از دستم در می ره و بدجوری می زنم به سیم آخر! نمونه اش همین امشب... همه چی خوبه خوب بود... عموم اینا خونمون بودن و مامان داشت واسه شام عدس پلو می پخت و دیدم که گوشت هم ریخته تو غذا... منم که از گوشت چرخ کرده تو غذا بدم میاد... خلاصه کلی عصبانی شدم و گفتم دو روز تو خونه ام و یه جوری غذا درست می کنی که من نخورم!! بعد از اون اومدم تو اتاقم و کانکت شدم... دیدم محمد یکی از مجسمه های جفت دختر و پسرو درآورده از ویترین زیر تلویزیون! منم رفتم دنبالش که مجسمه رو بگیرم که نشکنه... می خواستم بذارم سر جاش که دیدم اون یکی شکسته! همه هم سر سفره شام بودن و من نه گذاشتم نه برداشتم شروع کردم به داد و بیداد کردن که کی اینو شکونده... بیچاره مهمونامون... الان که دارم اینا رو می نویسم بغض گلومو گرفته!
ظهر دایئم اومد خونمون و خبر داد که فردا مراسم خواستگاری یا احتمالا نامزدی دختر دائیمه!! منم که همیشه خدا مشکل لباس دارم... عصر با زن عموم رفتم دنبال لباس اما هیچی پیدا نکردم... شب هم شروع کردم به ساز مخالف زدن که من فردا نمیام... با مامانم هم بحثم شد... بعد مامان زنگ زه به خاله هام که گفتن ما نمی ریم... مامان هم گفت منم نمی رم... خلاصه که بسی خوش خوشانم شد!
کلا حالم خوب نیست... از دست خودم عصبانی ام... به شدت... شاید اگه ... بود من اینجوری نبودم... نبودش رو احساس می کنم... خیلی وقته که دست و دلم به نوشتن نمی ره... با اینکه خیلی وقتا تو خوابگاه همینجوری واسه سرگرمی لپتاپمو روشن می کنم و الکی الکی همش عکسا رو نگاه می کنم یا وبلاگ بچه ها رو می خونم اما اصلا نمی تونم چند خط خاطره بنویسم...
جمعه هفته قبل بدون اینکه واسه گوشیم اتفاق خاصی بیافته زد و گوشیم خراب شد... یک هفته تمام با گوشی نوکیا 6020 قدیمی سر کردم و تمام هفته رو دنبال گوشی بودم... اولش می خواستم N78 بخرم که اصلا پیدا نکردم. آخرش بیخیال شدم و دیشب طی یک عملیات قافلگیر کننده N79 خریدم. حالا که خریدمش اصلا هیچ جذابیتی برام نداره... احساس می کنم علائم دپرشن رو دارم!
بدبختی دانشجوهای علوم پزشکی اینه که هر چی می خونن و یاد می گیرن به خودشون نسبت می دن... سه شنبه استاد در مورد دپرشن صحبت می کرد... هر چی رو که می گفت احساس می کردم که منم دارم! واسه همینه که می گم دچار دپرشن شدم...
شنبه گذشته هم که خیلی اتفاقی من و سارا رفتیم سر صحنه کالبد شکافی... از قبل از اینکه واحد پزشکی قانونی مون شروع بشه تصمیم گرفته بودم که برم و ببینم... اما حالا پشیمونم... اثرات بدی روم گذاشته... دیگه همه چی ارزشش رو برام از دست داده... اصلا این زندگی چه ارزشی داره؟! آخرش که باید بمیری... چقدر غصه درس رو بخورم وقتی می دونم حتی تو قبر هم نمی تونم مدرکم رو با خودم ببرم؟! اون روزی که اون چیزی رو دیدم نه عصرش تونستم بخوابم و نه شبش رو!


