تبليغاتX
من یک دختر فروردینی ام











من یک دختر فروردینی ام

گاهی خنده بیخ گلویم را می گیرد! آخرش هیچ کس نفهمید ناخوشی من از چیست... همه گول خوردند
396

شنبه ها تا 4 کلاس داشتیم که از این به بعد تا 6 کلاس داریم!! این ترم پر از تک واحدی هاست و همین خیلی اعصابمون رو خراب کرده... حالا اگه بشه امتحاناشون رو قبل از امتحانات اصلی داد خیلی خوب می شه!

صبح طبق معمول هر هفته بازم رفتیم درمونگاه و این هفته من و زهرا تو قسمت مامایی بودیم و تا تونستیم پرورنده پر کردیم و خانوما رو وزن کردیم و در مورد خودآزمایی پسـ ـتان توضیح دادیم و توصیه های تغذیه ای دوران بارداری و علائم خطر دوران بارداری و پس از زایمان و توضیح در رابطه با فواید شیر مادر و نحوه شیردهی دادیم!! همینم مونده بود که رو خودم واسه خانومه توضیح بدم که تو چه پوزیشنی بچه اش رو شیر بده تا بازم رو خودم توضیح بدم که سیـ ـنه اش رو معاینه کنه! خلاصه که بساطی داریم اونجا... خدا کنه زودتر تموم بشه!

4-2 هم سونوگرافی داشتیم که فوق العاده خوابم می اومد سر کلاس و به زور گوش می دادم... تازشم واسه اینکه اسلایدها رو ببینم اومده بودم ردیف اول نشسته بودم (ما می گیم تو دهن استاد!) که هر کاری کردم نتونستم خمیازه هامو از استاد مخفی کنم!! سکشن آخر که امروز اولین جلسه اش بود تاریخ و اخلاق مامایی بود که همش داستان بود... از این به بعد هم قراره هر جلسه تو گروه های سه نفره کنفرانس بدیم... بحثاش هیچی نداره... همش داستانه!

تو خوابگاه هم بعد از شام مثه جنازه ها بودم از خستگی و تا قبل از سریال دلنوازان خوابیدم و بعدشم چند صفحه ویلیامز خوندم و کنفرانس فردا رو یه مرور کردم و بعد از اینم باید برم حموم...

+نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت13:12توسط دختر فروردینی |
395

دیروز بعد از تربیت بدنی من و افسانه و فرزانه با هم رفتیم نمایشگاه عروسک که تو پارک بغل خوابگاه (چغاسبز) بود! مثلا نمایشگاه بود اما قیمتاش خیلی بالا بود. یه غرفه اش که همش ترشیجات بود از این آلوچه ها که بیرون 500 تومن می دن اونجا 1000 تومن می دادن! یا مثلا عروسک 3 تومنی رو 5 تومن می دادن! خلاصه که قیمتاش همه بالا بودن. دیروز ماها فقط چند تا اسانس خریدیم و منم یه بسته قره قروت بزرگ خریدم! موقع برگشت هم چند مین تو پارک بغل خوابگاه نشستیم و هویجوری یهویی تصمیم گرفتیم که واسه نهار جمعه بیایم بیرون! خلاصه که امروز ساعت 8 بیدار شدیم و بعد از خوردن صبحونه من و افسانه راهی آشپزخونه شدیم و غذامون که زرشک پلو با مرغ بود رو آماده کردیم و ساعت 5/10 هم راهی چغاسبز شدیم! اونجا هیچ کی نبود و ما همش دنبال یه خانواده بودیم که بشینیم نزدیکشون و خیالمون راحت باشه که کسی مزاحممون نمی شه! از دور چند نفر رو دیدیم که فکر کردیم خانواده هستن و اومدیم تو چند متریشون نشستیم که بعد فهمیدیم از بچه های دانشگاه هستن! دخترای پرستاری بودن ولی پسراشون رو نمی شناختم! از بین اونجا شماره زهره رو داشتم که بهش زنگ زدم هوای وسایلمون رو داشته باش تا ما بریم نمایشگاه و برگردیم!

رفتیم نمایشگاه و این بار رفتیم تو روسری فروشیش و من دو تا از اون روسری های قواره بزرگ 2500 تومنیش خریدم. مریم و افسانه هم هر کدوم یکی خریدن... و در نهایت من با 1050 تومن که تو کیفم مونده بود از نمایشگاه بیرون اومدم. البته روسری افسانه رو حساب کردم...

نهار رو سریع خوردیم و بعدشم تا تونستیم با روسری های جدیدمون کلی عکس گرفتیم... هله هوله هامون رو که خوردیم دیگه کاری نمونده بود که انجام بدیم... تو تمام پوزیشن ها هم عکس گرفته بودیم و نمی دونستیم چیکار کنیم که ساعت 1 برگشتیم خوابگاه... بعد از اونم من خوابیدم تا 5/5... بقیه بچه ها هم به کاراشون رسیدن...

الانم من غذا رو گذاشتم رو گاز که بپزه و خودم تو اتاق نشستم و دارم تایپ می کنم... باشد که فردا اینها رو تو وبلاگم پست کنم :دی

+نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت13:31توسط دختر فروردینی |
394

امروز عصر تربیت بدنی داریم و الانم بیکاریم... بیکاری خیلی سخته و واسه ماها که با اذان صبح می ریم دانشگاه و با اذان مغرب برمیگردیم سخت تره! هر کاری می کنم نمی دونم چه جوری خودم رو سرگرم کنم. درس هم که قربونش برم اصلا حسشو ندارم!

امروز تولد ساراست. دیروز هم که 13 آبان بود و ما تا ساعت 5/9 کلاس داشتیم. بعد از کلاس هم من و زهرا رفتیم بازار و واسه سارا یه ساعت مچی خریدیم. بعد از اون هم من رفتم خونه خالم و کادوی تولد نسیم رو بعد از 3 ماه بهش دادم! تا ساعت 5/1 هم اونجا بودم و با سرویس اومدم دانشگاه چون کلاس تمدن داشتم! بعد از کلاس هم چون می خواستم فلش بخرم با سارا و زهرا دوباره رفتیم بازار... سارا هم به مناسبت تولدش بستنی دعوتمون کرد و منم یه فلش 4 گیگ توشیبا خریدم.... مارک پاتریوت می خواستم هیچ جا نداشت...

بعدا نوشت: ساعت 2 رفتیم باشگاه و برخلاف انتظارم که فکر می کردم بازم تربیت بدنی تو اون سالن کوچیکه و رو تشک تشکیل می شه تو سالن بزرگه تشکیل شد! تازه من نمی دونستم اینجوریه و با کفش عروسکیام رفتم! قراره این ترم همه هندبال کار کنیم. همون تمرین هایی که دیروز انجام دادیم کلی به مذاقم خوش اومد... رشته جالبیه! تازه مربیمون هم ارشد تربیت بدنیه و خیلی هم خوش اخلاقه و من تو اون سک ساعت و نیم انقد جیغ کشیدم و خندیدم گلوم گرفت... تربیت بدنی 1 با یه مربیه افتاده بود کلی خشن و خشک بود!!!

+نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت13:30توسط دختر فروردینی |
393

نگران نباشید... من اینجام... هنوز زنده ام!!! آپ کردم منتها مطلبم تو لپتاپمه و کماکان فلش ندارم!!! فلش که خریدم مطالبم رو اینجا منتقل می کنم... الان هم که می بینید کانکت هستم واسه اینه که دکتر آسترکی نیومد و منم از فرصت استفاده کردم و اومدم سایت... سکشن بعدی اختلال داریم خوشبختانه :دی همینا دیگه...

+نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت8:52توسط دختر فروردینی |
392

بی فلشی منو کشته!! این مدت هم همش منتظر بودم ببینم پسر خالهه برام فلش می خره یا نه! وگرنه خودم زودتر دست به کار می شدم! نمی خوام دیگه فلش گرون بخرم. در حد 15 تومن می خوام بخرم... یه فلش تو سایت دیدم مارک پاتریوت 4 گیگش 16 تومنه! نمی دونم اینجا قیمتش چه جوریه.

امروز خوشبختانه شیشمین روز از 12 روز کارآموزی درمونگاه هم گذشت. اصلا خوشم نمیاد تو درمونگاه کار کنم. مخصوصا اینکه چون اتاق ماماییش کوچیکه مربیمون پخشمون کرده تو بخشای واکسیناسیون و تنظیم خانواده. هفته قبل من و زهرا تنظیم بودیم و این هفته هم واکسیناسیون. بعد من انقدر انرژی منفی دادم که دیروز کلهم هیچ کی نیومد واسه واکسن... بعد من چون کار بانکی داشتم نیم ساعت پاس گرفتم از مربی و با سارا رفتم بانک. بعد از من یه بچه 4 ماهه رو آورده بودن که زهرا واکسنش رو زده بود! حالا امروز مامانه و بچهه و عمه اش اومده بودن دعوا که شما بچه منو کشتید!!! خب وقتی واکسن سه گانه باشه عوارضش همین چیزاس دیگه! بیچاره زهرا.... :دی خوشبختانه من نبودم... البته ما هیچ مسولیتی نداریم و زهرا هم در حضور خوده خانومه که مسول واکسیناسیونه واکسن رو زده بود و هیچ مشکلی هم نداشت... خلاصه که اونا رفتن شکایت کردن! می گفتم زهرا می برنت زندان و من برات کمپوت میارم ((:

بچه های پزشکی قانونی هم چند بار رفتن سر جنازه و کالبد شکافی رو دیده بودن... لیدا که برام تعریف می کرد انگار سیخ می کردن تو جیگرم... اون چیزایی که می گفتن فجیع بود! دوره دانشجویی تنها زمانیه که می تونم این چیزا رو ببینم وگرنه بعدا که برم سر کار مطمئنم برام پیش نمیاد! می دونم می ترسم و دلشو ندارم اما می خوام دلمو به دریا بزنم و برم ببینم... آذر ماه ما همش پزشکی قانونی داریم... امروز مرضیه رو دیدم و پرسیدم چه خبر؟ با یه هیجان خاصی گفت که وای امروز رفتم رو جنازه و خیلی باحال بود... تازه می گفت می خواستم بخیه هاش رو خودم بزنم که گفته دیره...!!!

پریروز قرار شد زهرا واکسن ها رو بزنه و من ثبتشون کنم... بعد یه خانومه بچه بغل اومد بهم گفت تو قبلا تو بیمارستان مصطفی کار نکردی؟! گفتم آره اونجا هم بودم... گفتش که تو بخیه ام زدی (منظورش گرفتن زایمان و دوختن اپیش بود) وای انقدر ذوقیدم که نگو... اولین باری بود که اینجوری مریضامو می دیدم... پرسیدم مشکلی با بخیه هات نداشتی اذیتت نکرد؟ الان جاش خوب شده و از این حرفا که گفت که خیلی خوب بوده! خیلی خوشحال شدم... اما هر چی فکر می کردم نمی فهمیدم این کدومشون بوده. خب ما با خیلی ها سر و کار داشتیم و واقعا چهره هاشون یادم نمونده! بعد به بچهه که نگاه می کردم باورم نمی شد این همونیه که من به دنیاش آوردم! این چیزا رو که می بینم کلی دلگرمیه واسه کارم... واسه اینکه با انرژی بیشتری ادامه بدم!

امروز جشن فارغ التحصیلی دانشجوهای پزشکی بود... یه جورایی تو دلم احساس می کردم که امروز اونم میاد دانشگاه... البته من ساعت 1 رسیدم دانشگاه. بعد از نهار رفتم معاونت و اصلا انتظار دیدنش رو نداشتم! وقتی از پله ها داشتم پایین می رفتم دیدم با دوستشه و داره جلوتر از من پایین می ره... کت و شلوار پوشیده بود و خیلی هم بهش می اومد! بعد رفت و سوار ماشین شد (ماشین باباش بود) منم اهمیت ندادم و همون جا سارا رو دیدم و باهاش رفتم سمت ایستگاه... ولی بعد از اون تا جا داشت دلم گرفت... اعصابم خورد شد... لعنت به این زندگی...!!!

شنبه رفتم آرایشگاه... ابروهام هنوز کامل نیومده بودن و آرایشگره گفت ابروهات خیلی ایراد داره و برات می ذارم که بیاد. کلا ابروهام بد نشده اما خب باید دوباره بذارم پر بشن! الان تقریبا ابروهام پهن و بلندن... نسبت به اون باری که ابروهام خیلی باریک و کوتاه شده بودن حالا خیلی تغییر کردم!

کلاس پزشکی قانونی فردا تشکیل نمی شه و ما می تونیم تا هشت و نیم بخوابیم... شایدم خر شدم و رفتم دانشگاه واسه سرچ در مورد کنفرانسم... ولی بعیده. چون فلش هم ندارم و خوشمم نمیاد از بچه ها فلش بگیرم...

کلاس تفسر قرآن افتاده با بچه پرستاری هم ترم خودمون. ما ها یه ورودی بودیم و از همون اول ماها با پسراشون لج بودیم... پسرای اینا باید (!) همیشه ردیف آخر بشینن و ما هم از لج اونا همیشه ردیف آخرو پر می کنیم. هفته قبل که طبق معمول ردیف آخر رو گرفته بودیم چندتاشون اومدن سمت ما و یکیشون بهم گفت می شه از اینجا بلند شید و ما بشینیم؟! گفتم نــــــــــــــه! بعد اون روز کلا همه پسرا اعتصاب کردن و کلاس فقط با حضور دخترا تشکیل شد... این هفته هم دوباره قصد داشتیم که ردیف آخر بشینیم خلاصه که کیفامون رو گذاشتیم و خودمون رفتیم... بعد که برگشتم تو کلاس دیدم که پسرا اومدن و جای ما نشستن... اعصابم خورد شد و رفتم کیفمو بیارم رو به یکیشون گفتم (با عصبانیت) وقتی ما اینجا جا گرفتیم شما حق نداری جای ما بشینی! بعدم مریم گفت نه اینا گناه دارن نمی تونن دو جلسه غیبت کنن! گفتم برن ردیف جلو بشینن چه اصراری دارن ردیف آخر باشن و کیفمو برداشتم و با عصبانیت یه جای دیگه نشستم!!! حالا هفته بعد باید کنفرانس بدم و می دونم هدفشون اینه که منو ضایع کنن اما از همین الان جوابامو براشون آماده کردم!

بعد از اون اتفاقی که تو شهریور برام افتاد خیلی جدی تصمیم گرفتم که واسه ارشد بخونم! بعد یادمه قبل از اینکه ترم شروع بشه زنگ زدم به زهرا و برنامه ریزی کردیم واسه درس خوندن... همون هفته اول هم شروع کردیم و من چند تا فصل از ویلیامز رو خوندم... بعد که کلاسا افتادن رو غلتک و منظم تشکیل شدن و ماها با اذان صبح می رفتیم دانشگاه و با اذان مغرب برمی گشتیم (اینو دارم جدی می گم!) دیگه هیچ حس و حالی نموند واسه درس خوندن! تازه گرفتار نوشتن گزارش نهایی یکی از طرحامونم شدیم که اونم وقتمونو گرفت... در کنار اینها وقتی کلینیک می رفتیم هر روز باید یه مبحث رو می خوندیم واسه کنفرانس. خلاصه همه اینا دست به دست هم داد و ما دیگه نتونستیم به درس خوندنمون ادامه بدیم... خداییشم من خیلی عذاب وجدان داشتم و مامانم از طرف دیگه بهم زنگ می زد و می گفت درس بخون و من بدتر می شدم! همه اینا یه طرف... پنج شنبه قبلی که ساعت 6 شب داشتیم از کلاس ژنتیک برمی گشتیم هنوز تو محوطه دانشگاه بودیم که داشتم با زهرا می رفتم سمت ایستگاه که گفتم زهرا بیا این آخر هفته ای رو درس بخونیم و خیلی وقته درس نخوندیم و از این حرفا...!! اصلا ما هر وقت برنامه می ریزیم واسه درس خوندن یه اتفاقی می افته که ما درس نخونیم... خلاصه که چشمتون روز بد نبینه دقیقا همون پنج شنبه شب سرما خوردم و تا حالا هم خوب نشدم... درس هم بی درس... !!!

پنج شنبه شب که بهتون گفتم بعد از شام من هنوز علائم سرماخوردگی رو نداشتم و اصلا هم انتظارشو نداشتم... به افسانه گفتم بیا خودمون رو بزنیم به مریضی و به این بهانه بریم بیمارستان و یه هوایی هم عوض کنیم :دی بعد افسانه رفت و به سرپرست گفت که فروردیینی مریضه... یهو دیدم پشت سرش سعدیه اومد و نگام کرد و دستشو گذاشت رو صورتم و گفت که نه عزیزم تو حالت خوبه!!! منم با موهایی باز و حالت پریشون گفتم که نه حساسیت فصلی دارم و می خوام برم دارو بگیرم... بعدم گفت که اشکال نداره خودم می رم و برات قرص میارم!!! منم بیخیال شدم و واسه اینکه بهم شک نکنه دفترچه ام رو بردم و گفتم که آموکسی سیلین و آنتی هیستامین و سرماخوردگی و تئوفیلین و ... می خوام و برام بگیر.... اونم گفت که حالا که اینطوریه خودت بیا دکتر.... منم گفتم که نه بابا خودم می دونم چمه... بیام که چی بشه با یه سری ترم اولی!!! وای چشمتون روز بد نبینه خدا خودش جوابمو داد و من همون شب شدید سرماخوردم و تو دلم همش خودمو لعنت می کردم که چرا نرفتم بیمارستان... نیازی به دکتر رفتن نداشتم ولی باید دارو می گرفتم!!!

 

+نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت23:24توسط دختر فروردینی |
391

بعد از دو هفته یک ربع به هفت بیدار شدن امروز هر کاری می کردم بیشتر بخوابم نشد... البته آخرش شد :دی تا ساعت 10 با هزار بدبختی خوابیدم! از اونجایی هم که هیچ دفتر و کتابی با خودم نیاورده بودم کلهم پای لپتاپم بودم و نت گردی می کردم! بعد از ظهر هم رفتیم سر خاک خالم... غروب هم من و مامان رفتیم بازار و مامان مانتو و شلوار خرید. یه سر هم رفتیم فروشگاه و خریدامون رو کردیم و من کلی لواشک و آلوچه و اسمارتیس خریدم... تازشم یه نوع آدامس خارجکی کشف کردم که اونم خریدم... یه بسته فسقلیش دو تومن شد! زنگ زدیم بابام اومد دنبالمون و رفتیم خونه بابابزرگم... بعد از اونم اومدیم و خونه و من بقیه کارامو انجام دادم. همیشه شب آخری که خونه هستم کلی کار دارم!

یه کیف اسپرت صورتی مارک اسپریت خریدم که هنوز یک ماه از خریدنش نگذشته که 3 بار شستمش! باز خوبه جنسش خوبه وگرنه تا الان سفید شده بود! ولی من خیلی دوسش دارم... تکه!!!

فلش نازنینم نیستش... یادمه آخرین بار تو سایت یونی ازش استفاده کردم و دقیقا هم می دونم که بعد از اینکه کارم تموم شد سیفش کردم و خارجش کردم... بعد از اون اصلا ازش استفاده نکردم و دیشب که داشتم کیفمو خالی می کردم که بشورمش متوجه شدم نیستش... می گم شاید تو فایلم افتاده باشه آخه من همیشه کیفمو تو فایلم می ذارم. البته احتمالش خیلی کمه چون من زیپ کیفم رو باز نذاشته بودم... یحتمل دزدیدنش... من فلشمو پارسال 30 تومن خردیمش... مارکش هم OCZ بود و از این کینگ استون ها و ترنسندهای الکی نبود!! اگه واقعا گم شده باشه حتما باید یکی مثه خودشو بخرم... چون اینجوری دق می کنم!!!

شنبه یکی اومد کلینیک ازش که هیستوری گرفتیم متوجه شدیم که 16 سالشه و 15 روزه که ازدواج کرده با شکایت از سوزش و خارش اومده بود و فکر می کنم علائم ادراری هم داشت که استادمون مارک سیستیت ماه عسل رو روش گذاشت! بعد می خواستیم اسپکولوم بذاریم که نوبت سارا بود و اون روز هم شیفت دکتر دارابی بود که تازه فارغ التحصیل شده بود و این کیسا براش جدید و جالب بود... بعد این دکتره با سارا بحثش شده بود که کی اسپکولوم رو بذاره... چون تازه پرفوره شده بود قائدتا انتظار واژن تنگ رو داشتیم که بر خلاف اون چیزی که فکر می کردیم خانوم خیلی هم گشاد تشریف داشتن :دی خلاصه که 8 تا کله جلوی صحنه ایستاده بود و عدل می خواستیم ساعت پرفوره شدنش رو ببینیم... منم قدم کوتاه... خب نشد ببینم دیگه :دی... ولی گفتن ساعت 6 پاره شده!! کلا ما یکم که نه، خیلی پررو تشریف داریم... یعنی استادمون پررو بارمون آورده... آخه هر مریضی که میاد دراز می کشه (تو اصطلاح خودمون) سریع می ریم سراغ رینگ و کشف کردن سارعت پارگی... این ماماها هم دنیایی دارن ها! هفته قبل یه دختر کوچولو رو آوردن... نمی دونم چند سالش بود ولی به نظر بچه ابتدایی می اومد... گفتن که افتاده (!) بعد این دختره خیلی ریلکس رفت رو تخت ژنیکو!!! بعدم فقط یه لبیاش کبود بود و لترال پاش هم انگار که جای چنگ بود!! تعجبم از اون همه احساس راحتی اون بچه بود! من با اینکه خیلی این مسائل برام عادی شده بازم برام سخته... این دیگه آخرش بود!

سه شنبه که پزشکی قانونی داشتیم بحث روی هایـ ـمن بود! استاد هم با اسلاید درس می داد و اون همه صحنه های خوشگل خوشگل (!) دونه دونه از جلوی چشامون رد می شد... می گفت اونایی که ورزش های رزمی می کنن یا ژیمناستیک و دوچرخه سواری می کنن احتمالش زیاده که هایـ ـمن نداشته باشن!!! بعد منم از اونایی ام که تو دوران بچگیم ژیمناستیک کار می کردم و تا دوران راهنمایی و دبیرستان خدای دوچرخه سواری بودم! وقتی این بحث شد هول برم داشت...

سر همین کلاسی که گفتم استاد داشت علائم پارگی رو می گفت که می خواست بچه ها ادامه اش بدن که الهام (عقد کرده) گفت حالت تهوع و کمر درد... استاد نشنید... الهام دوباره تکرار کرد... استاد محل نداد... الهام دوباره تکرار کرد و استاد گفت که منظورم علائم سیستمیک نیست و ما کار نداریم طرف خوشحال بوده یا نارحت خوشش اومده یا نه :دی و کلاس پوکید از خنده... گفتم الهام حتما این دو تا علامت واست شدید پیش اومده که همچین تو ذهنت مونده... :دی خداییش خیلی ضایع بود....!!

× شاید همه اینا از علائم پوست کلفت شدن منه!!!

+نوشته شده در جمعه 1 آبان1388ساعت0:11توسط دختر فروردینی |
390

پریشب که خوابگاه بودم مامان زنگ زد و گفت رفتم سونو گفتن که رحمت اینوِرته! هر چی به این مخم فشار می آوردم که چطور ممکنه رحم غیر حامله اینورت بشه به نتیجه ای نمی رسیدم! علائم رو پرسیدم که گفت هیچ علائمی ندارم! گفتم شاید منظورش جابجایی رحم باشه و که هر چی پرسیدم ننوشته پشت یا جلو یا چپ و راست که گفت نه! گفتم خب بده بابا ببینه! گفت بابا خودش گفته اینورته!!! بعد از اینکه گوشی رو قطع کردم زنگ زدم به استادم دیدم جواب نداد... سریع مامانم زنگ زد و سونو رو برام خوند که دیدم آخر سونوش نوشته رحم رترو ورته است!! گفتم این یعنی اینکه رحم برگشته به عقب و هیچ مشکلی هم نداره. منتها یکم ضخامت آندومتر واسه اون روز از سیکل کم بود که گذاشتم پای دوران حوالی کلیماتریک! بعدم گفتم حتما بابا خواسته اذیتت کنه! بعدم مامان کلی ذوق کرد و پی برد که من ماه ماه شدم دیگه!!! :دی

چند روز پیش تو کلینیک یه خانومه اومد که فکر کنم 43 سالش بود و قبلا یه سقط داشته و حالام نازایی داشت! بعد از اون خانوما بود که خیلی چاق بود و دیر شوهر کرده بود و شوهرش هم خیلی پیر بود! رفت رو تخت و منم رفتم تا اسپکولوم بذارم... هنوز اسپکولوم با بدنش تماس پیدا نکرده بود که دیدم با تمام توانش داره عضلاتش رو منقبض می کنه! گفتم شل بگیر تا راحت باشی...!!! بعد دکتر اومد معاینه اش کرد گفت پرولاپس داری باید عمل بشی... اونم گفت خانوم دکتر بکن خودت بکن!!! :دی بیچاره روستایی بود و بلد نبود خوب حرف بزنه... البته یه آدم وراجی بود که حد نداشت!!! آخر سر هم به شوهرش گفت که دکتر گفته باید لاغر بشی تا حامله بشی که شوهرش گفت نخیر نباید لاغر بشی!!! فکر کن.... سر پیری و معرکه گیری!!

+نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت11:18توسط دختر فروردینی |
389

آخیــــــــــــــــــــــــــــــش... چقدر خوبه که من الان خونه ام! واسه اینکه بتونم یه روز بیشتر خونه باشم کلاس تمدن عصر و تربیت بدنی فردا عصر رو هم دو در کردم! چه می کنــــــــــــــه این فروردینی!!! بله دیگه ترم بالایی گفتن ترم پایینی گفتن :دی بفرما ترم بالایی شدیم که تمام کلاسا رو بریم و مثه این بچه ترم اولی ها بشینیم سر کلاس؟! به خدا من دیگه روم نمی شه برم دانشگاه واسه کلاس! وقتی می ری تو دانشکده فقط بچه های ترم پایینی رو می بینی و ترم بالایی هاشون ماهاییم که با اون هیکلامون وایسادیم تا کلاس باز بشه!!! خلاصه که خیلی زشته که ما هنوز کلاس تئوری داریم... اصلا باید کلاسا رو تو بیمارستان تشکیل می دادن... حالات نه که این ترم همش واحد تخصصی دارم از اون لحاظ می گم :دی خاک بر سرمون با اون همه واحد عمومی و اون مدیریت در مامایی لعنتی که اصلا معلوم نیست چیه! امروز استاد مدیریت وسط کلاس گفت بچه ها خواهش می کنم همتون بلند شید... بلند شدیم و گفت حالا بشینید! بعدش گفت که همتون خواب بودین و این کارو کردم که خواب از سرتون بپره! اینو گفتم که عمق فاجعه رو حس کنید... دیروز سر کلاس انقلاب سمیه جدول آورده بود و تا آخر کلاس جدول حل کردم و ساعت 5 که شد استاد گفت خسته شدید؟! منم بلند گفتم بعـــــــــــــــــــــــــــله :دی در صورتی که اصلا در جریان برنامه کلاس و حرفای استاد هم نبودم و سرم تو جدول بود!!!

دیروز که تو سایت نشسته بودم و داشتم تایپ می کردم که وبلاگمو آپ کنم سارا اومده بود پشت سرم و خط اول نوشته هامو خونده بود و تا پاسی از شب گیر داده بود که غصه دار چی هستی و من می دونم و خلاصه از این شر و ورا که من اصلا لو ندادم!!! یعنی اصلا دلم نمی خواد کسی بفهمه... ولی از طرف دیگه هم دلم می خواد به این ساراهه نشون بدم که فقط خودش نیست... ما هم بعــــــــــــــــــــله!!! خلاصه که گاهی یه چیزایی می پرونم واسه خالی نبودن عریضه!

این اولین باریه که بدون کتاب میام خونه و واقعا دارم حالشو می برم! البته یه جورایی هم احساس کمبود می کنم.... واقعا احساس می کنم یه چیز مهمی کم دارم... خاک بر سرم که اون چیز مهمم کتابمه! :دی مثلا قرار بود که من و زهرا شروع کنیم واسه ارشد بخونیم... یکم خوندیم ولی ادامه ندادیم.. خب حقم داریم... تا وقتی کلینیک می رفتیم مجبور بودیم سرفصلایی که استاد در حقمون لطف کرده بود و داده بود رو بخونیم بعد از کلینیک هم که خدا رو شکر تا غروب کلاس داستیم وقتی ام که برمی گشتیم خوابگاه مثه جنازه بودیم و بقیه هفته هم مثه اول هفته! آخر هفته ها هم که قربونش برم کلهم ژنتیک داشتیم و واقعا حالشو می بردیم!!! انشالله شروع می کنیم :دی

دیشب روپوش و شلوارم رو برداشتم بردم تو حموم شستم... بعد دیگه حوصله نداشتم بیام بالا و چادر رو بردارم که با چادر برم تو حیاط و لباسامو پهن کنم! تند تند با همون تاپ و شلوارکم راه افتادم تو حیاط و رفتم سمت طناب ها! بعد یکی از بچه ها راپورتم رو داده بود به سرپرستی و تا رفتم تو اتاق دیدم خانوم یاراحمدی اومده می شه این نـ... کجاست؟! باید نامه بنویسم واسه خانوم صیدمرادی که بی حجاب رفته تو حیاط و از این شر و ورا... که افتادم دنبالش و با شوخی و خنده قضیه رو حلش کردم... اگه اسمم می رفت دست خانوم صیدمرادی بدبخت می شدم... می گفت شما الگوی ترم اولی ها هستید و اونا از شما یاد می گیرن!

ابروهامو گذاشتم پر بشه... تا من باشم دیگه ابروهامو باریک نکنم... یعنی تا آرایشگره باشه که دیگه ابروهامو باریک نکنه... حالا کارم به جایی رسیده که هر کی می خواد راجع به سنم نظر بده می گه متولد 65 و اون طرفاس... سنم بالا می زنه اینجوری... از غصه باید ابروهامو پهن ِ پهن بردارم... تا بگن این دخمله که متولد 70 ِ پس چه جوری الان ترم شیش ماماییه؟! :دی

+نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر1388ساعت22:59توسط دختر فروردینی |
388
کارآموزی کلینیک بالاخره تموم شد و من هنوز غصه دارشم! تو اینم سه روز هم نشد که خوب ببینمش... ولی دیروز وقتی دکتر رفت و ما هم اومدیم بالا که لباسامون رو عوض کنیم تو راه پله ها که بودم از خدا خواستم که یه لحظه ببینمش! جلوی در ورودی داخلی دیدمش که لباساشو پوشیده بود و کیف به دست داشت می رفت منم سرمو انداختم پایین و آروم از کنارش رد شدم و رفتم تو بخش! شاید آخرین دیدار بود! نمی دونم..... من دیگه بیمارستان نمی رم تا بهمن ماه! تازه شاید هم از بخت بدم قرار بشه اول NICU بریم که باید برم بیمارستان امام! خلاصه که این اوضاع رو اصلا دوست ندارم...! ولی دارم سعی می کنم بیخیال بشم...!
امروز سر کلاس دکتر فخار بحث لاو شد.. می گفت حتی عشق هم درمان داره. آخه از نظر اون عشق های این دوران اصلا خوب نیستن و آدم برای ازدواجش باید بر اساس نظر خانواده اش پیش بره و انتخاب کنه! یه لحظه فکر کردم شاید نیاز باشه منم درمان بشم :دی
امروز هم تا ساعت 6 عصر کلاس داریم و من اعصابم خرابه! کی می شه دوران دانشجویی (منظورم این 6 ترمه) تموم بشه و بریم کارورزی که دیگه خبری از کلاس و درس و مشق نباشه!
+نوشته شده در سه شنبه 28 مهر1388ساعت13:17توسط دختر فروردینی |
387

امروز کله صبح وقتی همه خواب بودن بیدار شدیم و مثه ... شروع کردیم به آماده شدن و با مینی بوس راهی دیار علم و دانش شدیم... بر خلاف اون چیزی که فکر می کردم کلاس فقط 4 ساعت بود و دیگه ادامه نداشت تا 6 عصر! بحثای امروز خیلی فشنگ بود و من دوباره عاشق ژنتیک شدم (دمدمی مزاج هم خودتی :دی) اون وسط مسطا هم همش بحث ارشد و رفرنساش و کنکوراش می شد! بعد من و شیرین مثه همیشه جلوتر از همه بچه با دهن باز و ذوق و شوق زیاد وایساده بودیم و به حرفای استاد گوش می دادیم... خب هیچی مثه این لذتبخش نیست که آدم دنبال علاقه اش بره و موفق بشه! وقتی هم که استاد در مورد ارشد صحبت می کرد ناخودآگاه احساس می کردم الان فارغ التحصیل ارشد ژنتیک هستم و بورس شدم کانادا واسه دکترا!!! بــــــــــــــــــــــله دیگه به این میگن اعتماد به نفس :دی

فردا قراره شیرین دفترچه ارشد رو بیاره ببینم چی داره و چیا باید بخونم! البته من سال اول مامایی شرکت می کنم... دو تا دلیل داره... هم اینکه یه بهانه داشته باشم واسه خوندن درسای مامایی که فردا پس فردا یه مامای بی سواد نشم و هم اینکه به هر حال من رشته ام ماماییه و احتمال قبولی تو مامایی برام بیشتره... حالا نهایت اینکه من مامایی هم قبول شدم بعد از فارغ التحصیلی دانشگاه آزاد ژنتیک شرکت می کنم! من فکر همه جاشو کردم :دی مطمئنم اگه یه روزی ارشد ژنتیک قبول بشم مامان از خوشحالی بال درمیاره!! مامان عاشق ژنتیکه...

فردا هم که طبق معمول هر هفته کارآموزی داریم تو بیمارستان مصطفی! بعد بحث لیومیوم رو داریم که واسه فردا کنفرانس بدیم... حالا استاد اومده یه چیز گفته که لیومیو رو بخونید ما هم مثه خنگا فقط لیومیوم رو خوندیم در حالیکه باید کل فصلشو بخونیم که اصلا حسشو نداریم :دی تازشم من حسشو نداشتم که تو نواک دنبال بحثش بگردم فقط درسنامه خوندم!!

دیشب که خیلی دلم گرفته بود اصلا طاقتم نمی گرفت و همش به این و اون زنگ می زدم. اولش به نسیم زنگ زدم بعدم به عاطفه و آخر سر هم به مرضیه! با هر کدوم هم نیم ساعت ور زدم!!! بعد حرفای مرضیه خیلی به دلم نشست و قرار شده یه روز همو ببینیم... مردم با دوست پسراشون قرار می ذارن منم با دوست دخترام :دی می گفت تو داری احترام خودتو نگه می داری نه کسی دیگه! خودت باش و سعی نکن کار عجیبی بکنی یا مثلا به خودت فشار بیاری... آره... من قبلا هم خودم بودم و همچنان خودم باقی خواهم ماند!

+نوشته شده در جمعه 24 مهر1388ساعت12:56توسط دختر فروردینی |